شهاب الدين احمد سمعانى
224
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
خواست كه آن ذات معانى و نقطهء معالى را كسوت وجود پوشاند ، صنع قدم را بر سر عدم گماشت ؛ اوّل بفرمود تا از هر طينهاى سرّ وى گرفتند و خلاصهء وى نزع كردند ، و آنگه چهل صباحش تخمير دادند صباى صباح سعادت از مهبّ لطف و ارادت بر او مىوزيد ؛ و سرّ در آن ، آن بود كه سلطان را فطير بيش نتوان نهاد ، آنگه از آن عجين معجون عشق ساختند ، و جمله ملايكه سهام اوهام بر كمانهاى خاطر نهادند و به دست نظر و تأمّل در كشيدند كه تا خود اين چه شخصى است كه تا او سر از بالين عدم بردارد چهل هزار سال مىببايد . وَ إِنَّ يَوْماً عِنْدَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ ، فتقسمت الظنون و توزعت الخواطر . همى راست كه آدم سر از بالين عدم برداشت سر دعويهاى گويندگان وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ به تيغ قهر فقر برداشت ، شخصى ديدند ظاهر همه گل ، و باطن همه دل ؛ به اوّل همىگفتند : أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها ؟ بر وجه استفهام ، نه بر وجه اعتراض بر تقدير . به آخر كه بديدندش ، فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ . * شعر ما حطّك الواشون من رتبة * عندى و لا ضرّك ما اغتابوا كانّهم اثنوا و لم يعلموا * عيبك عندى بالّذى عابوا اى درويش ! چون فريشتگان گفتند : أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ ، ربّ العزّة نگفت كه نكنند ، گفت : إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ من غفرانى لهم . / b 70 / شما معصيت ايشان مىدانيد و من مغفرت ايشان . انتم تعرفون عصيانهم و انا اعلم فيهم غفرانى لهم . در تسبيح شما اظهار فعل شماست و در غفران ما اظهار فضل و كرم ماست . إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ من محبتى لهم و من صفاء عقيدتهم فى محبتنا . اگر ظاهرشان در معاملت حافى است ، باطنشان در محبّت ما صافى است . إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ من محبتى لهم ، هر چگونه 20 كه هستند من شان دوست مىدارم . شعر انّ المحبّة امرها عجب * يلقى عليك و ما لها سبب لئن اسعدكم عصمتى * فلقد ادركهم رحمتى اگر شما را سعادت عصمت است ، ما را در حقّ ايشان ارادت رحمت است . شما در صدره عصمتايد ، ايشان در ستر رحمتاند . و اتّصال عصمت شما در حالت وجود است و